تبليغاتX
مالمولک
اینبار فقط مال تو نوشتم میتونی بخونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
 

 

 

      خیلی یاد اون قدیما میکنم که تو چقدر. . . . . .

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 11:57
جز برای دل محبوب، دعایی نکنیم.... 
 

   یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم 

   وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم.

 

   یادمان باشد پر پروانه شکستن هنر انسان نیست،

  گر شکستیم ز غفلت، من و مایی نکنیم.

 

 

  یادمان باشد سر سجاده ی عشق

  جز برای دل محبوب، دعایی نکنیم....

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 17:43
عجب!!!!!!!!!!!! 
 

 

عشق را از ماهي بياموز

    

          که چه بي پايان آب را پر از بوسه هاي بي پاسخ مي کند....

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 17:1
خوشگله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
 

 

 

 

 

 

بیوگرافی مازیار (سام درخشانی )

سام درخشاني متولد 31 تير ماه سال 54 مي باشد و چون زياد بدنبال فال و طالع بيني نيست از خصوصيات متولدين سال 54 نيز بي اطلاع است و تنها فكر مي كند كه سال 54 بايد سال گربه يا ببر باشد او مي گويد تولد در روز 31 تير ماه باعث شد كه خصوصيات 2 ماه تير و مرداد در كسي كه در يك چنين روزي به دنيا متولد شده است حلول كند . پس اجازه دهيد تا طالع بيني اين 2 ماه را به شما اشاره كنيم اكثر متولدين تير و مرداد داراي ويژگي هاي هنري هستند به طور مثال تمام دوستان سام از نقاش گرفته تا بازيگر متولدين اين 2 ماه هستند .

 

سام به طور شخصي به دنبال تولد گرفتن نيست اما دوستانش اين كار را براي او انجام مي دهند . و هر سال 31 تير او را غافلگير مي كنند و او هر وقت خواست جبران كند ، دوستانش پيش دستي كرده و خودشان براي خودشان تولد گرفتند . و او كادو گرفتن را به معني اهميت قائل شدن مي داند و ارزش كادو را بي اعتبار مي داند و مي گويد مهم اين است كه به ياد دوستنان باشيم و چيزي را به نشانه احترام به آنها تقديم كنيم .

 

 

 

سام متولد تهران است زماني كه او به دنيا آمده است پدر او براي كار و ادامه تحصيل رفته بود به انگليس . او و مادرش به منزل مادربزرگ مادري منتقل شدند خانه مادر بزرگ او در خيابان ستارخوان بود مادر پدر او نيز در خيابان طالقاني مي نشستند و او مدام ميان اين 2 خانه در حال رفت و آمد بود و 4 سال طول كشيد تا پدر او به ايران بازگردد . سال 57 انقلاب شد و شركتي كه به پدر او بورسيه داده بودند تعطيل شد و او بازگشت به خانواده و در چراغ برق سرگرم كار خريد و فروش لوازم و قطعات يدكي اتومبيل شد با حضور پدر او به خانواده به خيابان وليعصر نقل مكان كردند .

سام در نصف شب به دنيا آمد در بيمارستان مهر سر 9 ماه و وزن او نيز 3 كيلو و خرده اي بوده است.

مادر او درگير كتابي بود كه شخصيت اصليش سام نام داشت سام در واژه نامه عربي به معني مرگ است و خود او مي گويد سام در فارسي به معني حمايت كننده خانواده مي باشد و به درستي اين معني اطمينان ندارد . مادر او اسم سام را با خانواده در ميان گذاشت و همه موافقت كردند در نتيجه اسم او سام شد .

 

او فرزند اول خانواده است سر او در فاميل دعوا بوده مادر او مي گويد خاله او هر ماه نصف حقوقش را خرج او مي كرده (خوش به حالش) او در بچگي تپلي و سفيد بوده با موهاي بلوند و چشمهاي روشن و ميزان تئجهات نسبت به او هرگز كم نمي شد هرچند همه اين دوره سني (بچگي) رو دوست دارند ولي او مي گويد كه هنوز هر دو خانواده پدري مادري دوستش دارند و هرگز از ميزان علاقه شان نسبت به او كم نشده است .

6 سال بعد از او خواهرش به دنيا آمد و اسم او را پانته آ گذاشتند و فرزند آخر نيز 12 سال بعد او متولد شد . و اسم او را شهريار گذاشتند .

او مي گويد زماني اونقدر لوس شده بود كه طاقت دعواهاي پدرش را نداشت و هرچند زماني را كه نكته اخلاقي را به او متذكر مي شد ساعت ها گريه مي كرد .

 

 

او مي گويد بچه شيطوني نبوده اما همواره به سمت انجام كارهاي عجيب و غريب متمايل بوده و از تعريف ديگران هم لذت مي برده 7،6 ساله كه بوده مي رفت تو كوچه و ساعت ها كشيك مي داد تا وقتي زن ها و پير زنها زنبيل به دست از راه مي رسيدند آنها را تا منزلشان كمك كند او هميشه سعي كرده است تا به ديگران خدمت مند و با آنها خوب باشد .

عاشق بازي هاي قايم باشك ، لي لي ، هفت سنگ و خرپليس نيز بوده و متها سرگرمي اول و اخرش پوشيدن لباسهاي زورو بود و مدتها در گير لباس خلباني بود و خانواده او هم دوست داشتند كه او خلبان شود .

 

 

دبستان را در دبستان مطهري در خيابان وليعصر گذراند و هر سال مبصر كلاس مي شده و دوران راهنمايي را در مدرسه رازي گذراند . در سال سوم راهنمايي 3 تا تجديد را به خانوادش هديه كرد و در دوران راهنمايي يكي از مشكلاتش درس زبان بوده ضمن اينكه رياضي را هم تجديد شد . و دبيرستان او مصاذف شد با دوران بلوغ و افت تحصيلي در دبيرستان رازي 11 تجديد آورد وراه افتاد با پدرش به دنبال نمره گرفتن از دبيرها . 11 تجديدي تبديل شد به 8 تجديدي و در هر حال نتوتنست از امتحانات شهريور ماه نمره قبولي بگيره و در نتيجه مردود شد . و سس به مدرسه جاويدان رفت و در آنجا هم نتوانست از پس دروس اول بر آيد و خرداد هم دوباره 3 تا تجديد آورد (بابابابابا اين ديگه آخرشه ) و آنقدر سرخورده شد كه قصد ترك تحصيل را داشته پدر او به او گفت اگر مي خواهي اين طوري درس بخواني بيا پيش خودم كار كن ولي مادر او نگذاشت كه او مدرسه را رها كند و در دبيرستان عضو هر گروهي مي شد از دوچرخه سواري گرفته تا قايق سواري ، فوتبال و تئاتر .

 

 

سال اول و دوم كه در تهران تئاتري كه در مدرسه داشته در ايران اول شد. و در سال سوم گروهي را تشكيل داد كه سر پرستش شد يك گروه نمايشي بود كه نمايش هايش را خودش مي نوشت .

 

فوتبال را با حضور در تيم نوجوانان پيام آغاز كرد .

 

 

در سالهاي 69،68،67 عضو اين تيم بود و بعد به تيم جوانان برق رفت و وقاي به رده اميد ها رسيد پيراهن اميد استقلال را به مدت 1 سال پوشيد آن موقع عبدالعلي چنگيز مربي آنها بود و او در پست بك چپ توپ مي زد و متاسفانه اميد استقلال به دسته 2 سقوط كرد همين قضيه او را از فوتبال دور كرد .

 

 

او در صحبتهايش گفته آنچنان درس نخواندم اما اولين سالي كه ديپلم گرفتم و كنكور دادم به صورت كاملاً اتفاقي در رشته نمايش قبول شدم و 1 سال در دانشگاه آزاد بوده و با قوع اتفاقي در حيطه خانواده او را از ادامه تحصيل بازداشت .

سربازي را هو در سال 79 خريد .

 

 

 

بعد ديپلم وارد حيطه بازيگري شد تا اينكه روزي پول هنگفتي از پدر او خورده شد اين قضيه تعادل را از زندگي او دور كرد و اين بود كه دانشگاه و كلاسهاي آموزش را رها كرد و سخت متمركز مسائل خانواده شد .

 

 

و بعد اين مسئله چند تئاتر بازي انجام داد كه آقاي حميد حمزه تلفن زد به او و گفت براي بازي سريال شب زدگان انتخاب شدي .

پدر او به او گفت كه كار بازيگري براي او نون و آب نمي شود پس بهتر است كه به آن دل نبندي اما او نسبت به هنر بازيگري عشق مي ورزيد و احساس مي كرد كه آن پيشنهاد آن هم قبل از مشغول شدن در يك حرفه جديد خواست خدا بوده . سال 78 بوده كه اين اتفاق افتاد و بي درنگ رفت و اين قرار داد و بست . و در اين مدت كتابهاي مختلف و تماشاي فيلم و مشورت با اساتيد پرداخت تا بار علمي خود را تؤام با تجربه علمي افزايش دهد تا بازي به بازي كارش پرثمرتر و بهتر شود ..

 

با آوردن بحث ازدواج او گفت : ازدواج آرزوي هر جواني است منتهي تشكيل زندگي مشترك نياز به شرايطي دارد كه در حال حاضر از آنها بي بهرم هر زمان كه به امنيت شغلي و مالي دست يابم همسرم را انتخاب خواهم كرد .

و او خدا را شاكر است زيرا تمامي اتفاق هايي را كه در طول زندگي براي او افتاده به نفع او بوده و احساس مي كند كه خدا در ذره ذره از حياتش جريان دارد و حمايتش مي كند . اميدوار است كه در حرفه بازيگري باقي بماند و مدارج ترقي را بپيمايد .

 

و سام مي گويد : ايمان و تلاش آدمي به سمت موفقيت سوق مي دهد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 17:40
دوستت دارم 
 

از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت

                                          که بی تو بودن هرگز باورم نیست

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 16:1
غم دل با که بگویم که دگر یاری نیست 
نه بندی نه زنجیری دست بسته چرایم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

|+|
نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 20:26
خستم 
 

سلام

قبل تر ها هم اینطور شده بودم اما علتش چیز دیگری بود دلتنگی.

اما این بار فرق میکند خواندنم  نمیاید  نوشتنم هم نیز  حتی خندیدنم  فقط. . .

 فقط  اشکم میاید چرا؟

خدایا چرا؟

همیشه ها ارامش میخواستم کمک میخواستم درمان . . . .

اما الان نمیدونم چی میخام؟

اخه دلم گرفته یاد شعر علی سنتوری افتادم : 

                      

                               خیلی دلم گرفته از خیلی ها

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 17:11
امان از تنهایی!!!!!!!!!!!!! 
 

ولی، من اینبار می خواهم هفت بار بنویسم،

 تا شش بار با صدای بلند بخوانم

که شاید همه ی عالمیان پنج بار بشنوند

 قسم به چهار عنصر آب و آتش و خاک و باد

 قسم به سه گانه ی  صبح و ظهر و شب

 که برای هر دو نفری،

 یکی شدن،

 همیشه هم خوب نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 13:32
دنیای شما کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
 

منتظركسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، 

 

 حاضرباشه توروبه همه دنيا نشون بده وبگه كه:   

                         

                             "اين دنياي منه .....

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 13:28
می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ 
 

انشاء از یک دختر کوچولو 10 ساله


 از زبان معلم این دانش آموز: مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار  تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟

 " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده که بطور مثال میتوان این رشته ها را نامبرد:
از زبان یک دانش آموز: من گفتم دوست دارم که مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان ام وی ام ( منظور همان MBA است ) که بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد. 

 از زبان دیگر دانش آموز میشنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست . 

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند.

برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. 

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"!!!!

مطلبش جالب بود مگه نه؟کی میخواد جواب این دختر ١٠ ساله رو بده؟پدر؟پدر که خودش مسبب این فکر غلط و تصمیم غلطه؟مادر؟خانم همسایه؟و یا جامعه؟مطمئنا وقتی با پدر و مادر در مورد این تصمیم غلط صحبت کنه اولین نفر پدرشه که برخورد تندی میتونه داشته باشه و بجای درک فرزندش و اگاهی فرزندش صد در صد تنبیه سختی در انتظار دختره و متاسفانه به علت در اختیار نبون اطلاعات خیلی از بزرگتر ها هم با این مسایل رو به رو هستند.این انشا فکر کنم واسه همه خوندنی باشه و فکر کنم جالب باشه بعنوان مطلب برگزیده انتخابیه تموم وبلاگها باشه.موفق باشید

                               

|+|
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:13
زهرا ارام پیراس 
 

دلم بهانه تو میکند دوباره عزیز

                                                      تمام قلب مرا در این ترانه بریز

من از تمام درختان شبانه پرسیدم

                                                    همیشه رازهای تو را ریز به ریز

تویی که میدانم عاشقانه تویی

                                                    قسم به جمله تو این کلام دلاویز

کدام قسمت دعای من بودی

                                                    بگو و پاسخ خود را درون باران ریز

تمام روح من ازرده و تو میگویی

                                                    دلم بهانه ی تو میکند دوباره عزیز

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 10:48
کاربرد کامپیوتر در علوم اجتماعی 
 

 

حرفی بزن باران

حرف های تو مرطوب است . . . . .

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 9:48
کارتن خواب 
اگر روزی دلت لبریز غم بود

گذارت بر مزار کهنه ام بود

بگو این بی نصیب خفته در خاک

یه روزی عاشق دیوانه ام بود

|+|
نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 9:59
خدایا چنان کن سرانجام کار توخشنود باشی و ما رستگار 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 21:59
ان الله مع الصابرین 
 

 بسم الله الرحمن الرحیم

  والعصر

  ان الانسان لفی خسر

  الا الذین امنوا و عملو الصالحات

  و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر

  صدق الله العلی العظیم

 

 بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

 به عصر سوگند

 که انسانها همه در زیانند

 مگر کسانیکه ایمان اورده و اعمال صالح انجام داده اند

 و یکدیگر را به حق سفارش کرده 

 و یکدیگر را به شکیبایی و استقامت توصیه نموده اند

 

سلام

 گاهی وقتا ادم یه چیزایی رو میبینه و میشنوه که نه میشه به کسی گفت

 نه میشه. . . . .

 یا مشکلاتی در زندگیهامون به وجود میاد که تحملش از حد توان ما خارجه

و در بعضی از کارا چاره ادم ناچار میشه

این موقعهاست که ادم دنبال یک قدرتی میگرده تا بهش تکیه کنه اما نیست

نه در میان افراد خانواده نه فامیل نه دوستان و نه حتی رفقا.خب هر چه گشتیم

 همه مثل خودمونن یه موجود خاکی ضعیف که با بعضی از کارش حتی از حیوان

هم پست تر میشه.حالا فکر کنین حجم عظیمی از مشکلات در کنارش تهمت ها

و دشنام ها و از طرف دیگر تنهایی و بی کسی....

اینجاهاست که ادم رسما کم میاره و دیگه کفگیر به ته دیگ خورده و........

 

وای داره یه صدایی میاد

 

               ادعونی فاستجب لکم

 

 

|+|
نوشته شده توسط مسعود در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 16:42
آرشیو موضوعی